استراحت 🧘🏻‍♀️

نالوم اینجاست تا یکم امید زنده بمونه. پرداخت کارت به کارت فعال است، فعلا.🏃🏻‍♀️
خانه
دسته‌بندی‌ها
جستجو
سبد خرید
ورود

استراحت 🧘🏻‍♀️

پنج‌شنبه، ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

اخیرا وقتی به نوشتن فکر می‌کنم یاد دوستام میوفتم. به اینکه شاید بخوان بهم پیشنهاد بدن که یکم بیشتر مرموز باشم تا رو و شفاف. راستش خیلی هم باهاشون مخالف نیستم، فکرهای توی سرمم همینو بهم میگن. ولی خب من واقعا دلم می‌خواد کمتر به این حرفا فکر کنم. یعنی حداقل توی کارم که اینطور دلم می‌خواد. نمی‌دونم احساس می‌کنم ده سال از زندگیم رو با تنهایی برای این استقلال فکری نجنگیدم که آخرش خودم رو پشت بوته‌ها قایم کنم. شایدم اگه مرموزتر باشم، دنبال کردنم برای آدما هیجان انگیزتر باشه. شاید بتونم بهشون آدرنالینی بدم که تاحالا شبیهشم تجربه نکردن. اتفاقا فکر کنم خیلیم خوب بلدش باشم. به هرحال من یه فروشنده‌م. و خب فکر کنم بلدم چطور هیجان چیزای جادویی‌ای که هنوز اون پشتن رو تو دل آدما بکارم. اما نمی‌دونم چرا، توی روزمره و تو دل روابطی که از نزدیک تر لمسشون می‌کنم؛ خیلی زود دست خودم رو رو می‌کنم. راستش خودم فکر نمی‌کنم که این کار اونقدرا هم بد باشه، اما خب از طرفی هم می‌تونم بفهمم چرا می‌تونه بد باشه. همونطور که احتمالا دیگه الان همه‌مون فهمیدیم، دنیا خیلی جای مهربونی نیست. مخصوصا برای آدمایی شبیه به من. برای همین تقریبا هرروز که از خواب بیدار میشم، سعی می‌کنم هزاران جنگی که داخل مغزم به راهه رو برنده بشم و شفاف بودن رو برای بار نمی‌دونم چندم انتخاب کنم.

شفاف بودن تا امروز که بیشتر از بیست و نه سال سن دارم، خیلی چیزا رو از من گرفته. ولی آخر روز، انگار هنوزم خیلی باهاش مشکلی ندارم. البته که هم‌واره در تلاشم تا این زود رو شدن‌های مداوم رو از رزومه‌ی شخصیتیم کم رنگ‌تر کنم. خودمونیم؛ واقعا هرجایی هم ضرورتی نداره و شاید زمان، اتفاق بهتری برای شناخت آدما باشه. ولی خب همه‌ی اینا به کنار ... بیاین یکم آپدیت بازی. 🤭🥢

اگه وبلاگ مه 🌫 رو خونده باشید، احتمالا یه چیزایی راجع به این روزای من و نالوم بدونین. اگرم نخوندید و دوست دارین ادامه‌ی این وبلاگو بخونین، به نظرم حتما قبلش به اون سر بزنید.

تو روزایی که هیچ ایده‌ای از اتفاقات زندگیم و هویت جدیدم نداشتم و در کنارش ... از دوستام دور شده بودم، کارم رو از دست داده بودم، اینترنت نداشتم، زیر صدای بمب و موشک، وسط باقی مونده‌ای از وسایل خونه‌ی تهرانم که حالا وسط هال خونه‌ی خانواده‌م بودن می‌خوابیدم؛ یهو احساس کردم جددی جددی انگار هیچی جز قلمم برام نمونده. نمی‌خوام بگم خوب خودمو جمع کردم. نه، خیلی غم‌انگیز بود! می‌دونم اگه وضع این نبود منم الان جایی که هستم نمی‌بودم. می‌دونم نتیجه‌ی تلاش‌هام قرار بود چیزی فرا از این اتفاقات تراژدیک باشه. می‌دونم توی اون دنیا کم‌تر آسیب پذیر می‌بودم، بیشتر می‌خندیدم، با خیال راحت‌تری برای خودم خرید می‌کردم، زندگی رو نرم‌تر می‌گذروندم و احتمالا الان یه دونه هاپوی بامزه داشتم. گلدن رتریور. اسمشم می‌ذاشتم بانی. ولی خب فعلا از هاپو خبری نیست و وضع یه جورایی همینه که هست. منم چاره‌ای جز سرگرم کردن خودم توی این آشوب ندارم. برای همینم چهارم فروردین، بعد از نزدیک به یک ماه زندانی بودن؛ دیگه توی خونه نموندم. پاشدم خودمو تو آینه نگاه کردم و به خودم قول دادم که دوباره خودمو از یاد نبرم. وسایلمو جمع کردم و رفتم کتاب‌فروشی جدیدی که برای خودم توی شهر جدیدم کشف کرده بودم. با عیدی‌هام برای خودم یه دونه عطر کوچولو و چندتا مداد رنگی و دفتر گرفتم و رفتم نشستم تو حیاط. هوا خیلی خوب بود. همه‌ چیز برای یه شروع دوباره فراهم بود. انگار یه دختر تازه وارد بودم که می‌خواست الفبای آدمای جدید رو یاد بگیره. انگار که ... واقعا بودم! امروز که اینو می‌نویسم هم هنوز یه جورایی تازه وارد به حساب میام.

روز اول رو با نوشتن و نقاشی کردن شروع کردم. هوا خیلی خنک بود و باد میومد. موزیکمو از اپلیکیشن ایرانی‌ای که اشتراکشو چند شب قبلش گرفته بودم پلی کردم و به طرز غیر قابل باوری بهم خوش گذشت. حتی با وجود احتمال بمب خوردن و مردن!

احساس کردم شاید بتونم یه دنیای فرضی رو برای خودم بسازم. دنیایی که توش سنم کمتره. نقاشی می‌کنم و دغدغه‌م اینه که برای فلان دورهمی کدوم لباسم رو بپوشم. صبحا با پیشی‌مون بازی می‌کنم، یوگا میرم، مامان، بابا و نریمانو بیشتر تو بغلم می‌گیرم و عصرتر هم می‌نویسم، می‌خونم و با آدم‌های نازی که تازه فرصت آشنایی باهاشونو پیدا کردم معاشرت می‌کنم. دنیایی که صدای بمبا توش فقط یه دلیل برای رهایی از اون قفسیه که برای خودم ساخته بودم. دنیایی که خیلیم واقعی نیست و فقط یه سری پترن و بازیه. دنیایی که تنها راه زنده بودن داخلش؛ بهتر بازی کردنه، بیشتر خوش گذروندنه. دنیایی که موفقیت‌های بزرگ شخصیتت رو تعریف نمی‌کنن، لباس‌های رویایی ازت یه آدم هیجان‌انگیز نمی‌سازن، مقدار مهمونی‌هایی که میری ازت یه آدم فان نمی‌سازن ... تنها چیزی که مهمه اینه که چجوری حتی اون ته مها یکم رنگ پیدا کنی، یه مهره پیدا کنی یا یه هم صحبت. بعدش اگه بتونی با خلاقیت خودت شروع به بازی و خوش گذروندن کنی؛ شاید بتونی روحت رو زنده نگه داری. شاید.

بعد از اون روز به بابا گفتم لطفا بیشتر هلم بده تا اون سمتی برم، بمونم تو خونه دق می‌کنم. از اون موقع بیشتر نقاشی کردم، بیشتر نوشتم، بیشتر فیلم و سریال دیدم ... یه روز که اصلا دلم نمی‌خواست پامو تو کافه‌ بذارم بابا با صبوری اون دور و ورا چرخوندم و یکم بعد دوباره پرسید: هنوزم نمی‌خوای بری؟

این روزا آدمایی که می‌شناسم بیشتر شدن، معاشرت برام پررنگ‌تر شده، تقریبا روزی نیست که پامو تو کافه بذارم و دوستی رو نبینم یا با انسان جدیدی آشنا نشم. انگار همه‌ی اون چیزایی که تو روزای آخر تهران بودنم داشتن سراغم میومدن، حالا با سرعت خیلی بیشتری توی آغوشم پریدن. انگار ریتم همه‌ چیز سریع‌تر شده، انگار وقت منزوی بودن‌ تموم شده، انگار وقت فرار تموم شده.

ولی خب من هنوز دنبال اون آدمی‌ام که زیر فشار کار دفن شده بود. اون آدمی که به عشق پشت کرد، به دوستی‌ها پشت کرد، به هرچی ساخته بود پشت کرد. اون آدمی که هرچی پل تو راهش بود رو شکوند، از ترس‌های عمیقش عبور کرد، از ریسک‌های باور نکردنی عبور کرد، از چرخه‌های تکراری عبور کرد. سنگ خورد، آجر خورد، با دستای خودش قلب و استخونش رو شکوند و بازم ادامه داد. من هنوز دنبال اون آدمی‌ام که چنگ انداخت دور تنها سرگرمی موندگارش و رهاش نکرد.

هنوز دنبال اینم که بدونم چرا این فکرا رهام نمی‌کنن، چرا توی این مسیر نگهم می‌دارن، چرا می‌خوان منو وادار به خلق بکنن.

این روزا هیچ چیز شبیه به قبل نیست و حتی هیچ چیز قبل از این هم شبیه قبلش نبود. این زندگی و آدمای داخلش همیشه در حال تغییر بودن. نمی‌دونم، شاید برای خیلی آدمای دیگه هم اینطور باشه. شاید آدمایی باشن که خیلی بیشتر از من شهر عوض کردن، دوست‌های بیشتری تو شهرها و کشورهای مختلف جا گذاشتن، تو دل ریسک‌های بیشتری رفتن ... حتما هستن. البته سر آخری مطمئن نیستم. 😅

اما خب عجیبه. عجیبه که این خط خطی‌ها، نوشتن ها و ساختن ها از همون دو سالگی که وسایلم رو وسط هال خونه پخش می‌کردم، هنوزم تو روتین زندگیم موندن و ذره‌ای تکون نخوردن.

اسفند. وسط جنگ. وقتی نمی‌دونستم تا کی زنده‌ایم و شروع به بسته بندی نوت‌پدها کردم تا سرم رو گرم کنم.

بهمن. وسط گنگ بودن. وقتی تازه وسایلم رو تو خونه‌ی خانواده چیده بودم و هنوز نمی‌دونستم باید از کجا شروع به استفاده از این روزا بکنم.

این روزا، با همه‌ی سختی‌ها و فشارهاش که می‌دونم پدر تک تکمون رو درآوردن؛ به این فکر می‌کنم که زندگی چقدر بامزه‌ست. راستش من برای این فرار طولانی خیلی زمان گذاشتم. برای روبه‌رو نشدن‌ها خیلی تلاش کردم. برای پیدا کردن خوشحالی داخل فضاهایی که هیچ تعلقی بهشون نداشتم خیلی فداکاری کردم ... اما آخرش، اومدم وسط هال خونه‌ی مامان بابام. جایی که این سرگرمی قدیمی از تو دلش به دنیا اومد. کنار مامانم؛ کسی که با دادن اولین خودکار بهم، نیاز همیشگیم به خط خطی‌ کردن رو توی زندگیم کاشت و بابام؛ کسی که با عشق به نوشتن، دیدن و خوندن این روایت گری رو توی مغزم کاشت. دلم براشون خیلی تنگ شده بود و فکر نکنم فعلا از کنارشون بودن خسته بشم.

این روزا دلم خیلی برای خونه/استودیوی قشنگم تنگ میشه. فکر کنم تو دل مه عجیبی که داخلش قفل شده بودم هم از دوران عجیبم داخلش براتون گفته بودم. قاعدتا به این فکر می‌کنم که دوباره فضای خودمو داشته باشم، که دوباره با خودم تنها باشم، که برای کارم و وسیله‌هاش جا داشته باشم. که برای فضای شخصی خودم جا داشته باشم. اما خیلی دلم نمی‌خواد از اتفاقات غم‌انگیزی که برای نالوم افتاده صحبت کنم. دلم هم نمی‌خواد بچه‌م رو ضعیف نشون بدم. همه‌مون هم می‌دونیم اوضاع خوب نیست. منم یکی مثل همه.

ولی فعلا می‌خوام توی دنیای فرضی‌ای که ازش گفتم باشم. می‌دونم موقته، می‌دونم نباید داخلش گم بشم، اما به طرز عجیبی؛ بودن داخلش فعلا تنها راه روبه‌رو شدنم با زندگی کردنه. تنها روشیه که باهاش می‌تونم لحظه‌هایی که با همه‌ی وجودم بهشون احتیاج داشتم رو تجربه کنم. تنها راهی که بعد از اون جنگ بزرگ با خودم، می‌تونم باهاش نفس بکشم.

این روزا خیلی پیام می‌گیرم که وبلاگ‌ها رو خوندین یا باهاشون اشک ریختین و یک دنیا ممنونم که برای خوندن نوشته‌های من وقت می‌ذارید. امیدوارم برای چند دقیقه هم که شده؛ قلبتون نرم‌تر و حالتون آروم‌تر بشه.

می‌بوستمون.

نغمه

اگه کاری بود، از طریق پیامک می‌تونید با من در ارتباط باشید. 💌

09364480596 📞