پنجشنبه، ۲ بهمن ۱۴۰۴
این روزا شبیه یه خوابن،
مهآلود، پر از جزئیات، پر از حسهای متناقض، یه ترن هوایی ترسناک که کمربند صندلیشو پیدا نمیکنم.
راستش حتی مطمئن نیستم که دلم بخواد پیداش کنم.

تمام زندگیم، همهی این 29 سال مثل یه گردباد تند داره دورم میچرخه.
همهی روزای شیرینش، تلخش، مبهمش ...
هرچندوقت یه بار که سرم رو بالا میارم و چشمم به یکیشون میخوره؛ دستم رو دراز میکنم تا بگیرمش.

اما همون لحظه که دستم بهش میخوره؛ همش محو میشه و میره تو هوا. انگار که همش یه رویا بوده، یه خواب دور،
انگار که هیچوقت وجود نداشته.
این روزا دارم شک میکنم که ...
شایدم الان بیدارم، شایدم باید ترمزم رو بکشم، یا شایدم فقط به یکم استراحت لازم دارم.

نمیدونم. راستش اصلا نمیفهمم که چه بلایی داره سر زندگی کوچیکم میاد،
ولی میدونم به زودی میفهمم. بعدش میام و براتون مینویسم، باشه؟