چهارشنبه، ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
الآن که دارم تایپ میکنم، تازه از حموم اومدم. لباسامو پوشیدم، موهامو صاف کردم، صورتم رو تر و تازه کردم و یکم کرم برای اگزماهام زدم و منتظر آماده شدن مامان، بابا و نریمان نشستم. امروز روز یازدهم جنگه، با خانواده قراره بریم پیتزا بخوریم تا شاید یکم بیشتر احساس زنده بودن بکنیم.
چند دقیقه پیش، که داشتم صورتم رو نگاه میکردم با خودم فکر کردم که دوش گرفتن چقدر خوبه! تقریبا مطمئنم که یکی از پنج تا کار برتر دنیاست. حس تازگی و نفسهای تازه. نو و تمیز. حموم توی ذهن من از هر آرایش و عطری مقام بالاتری داره. انگار که روی کلمهش یه دونه تاج طلایی داشته باشه.
بعدش یاد کار عزیزم افتادم. اینکه قصه گفتن و بیرون آوردن یه سری محصول متفاوت از زندگیم؛ چقدر سرحالم میکرد. اینکه چقدر بهم احساس زنده بودن میداد.
دلم براش تنگ شده. برای تکاپوها، جنگها، مقاومتها. میدونم به استراحت نیاز داشتم. میدونم باید این وقفه رو به خودم میدادم و حتی شده توی هال خانواده، وسط خونه زندگی میکردم.
درسته که بهخاطر نداشتن اجاره ناچار به عقب کشیدن شدم، اما دوست دارم اینجوری بهش نگاه کنم. اینجوری انگار یکم کمتر تند و تیزه.
زندگی تهران من صرفا یه زندگی سخت نبود. من یه ساختار شکن بودم، به معنای واقعی. یه زندگی پر از ریسک. پر از غم و پر از ترس اما تهش ... بازم ادامه دادن برام کار غیر ممکنی نبود، اگه شرایط فقط یک ذره عادیتر میبود. یه کوچولو.
این روزا نمیدونم از چی براتون بنویسم، چی بگم، چی نگم. دلم آغوش گرم میخواد. عشق دادن و عشق گرفتن. زندگی و بوی ادادمه دادن با جون و دل.
تا زمانی که اینترنت وصل بود هم سعی کردم زندگی کنم. که مثلا رسالت خودم رو انجام داده باشم.

به دعوت مهربون همواره رفتیم و داخل یه ایونت کوچولو شرکت کردیم. راستش با این اوضاع خیلی سخت میشه بهش گفت ایونت. بیشتر یه دورهمی بود تا شاید کمی زندگی رو در جریان قرار داده باشیم.
با انسانهای جالب و قلبهای خیلی مهربونی هم آشنا شدم. انگار که یه دست لطیف نوازشی اومده باشه روی روزها و شبها خون گریه کردن. اما خب خیلی زود اون دوره هم تموم شد. حالا که چشمامو میبندم فقط یه سری تصویر سریع ازش یادم میاد.
مطبهای متفاوت. خبر عمل دوباره. دوباره مطب، آزمایش، سونوگرافی، اسباب کشی، خداحافظی از زندگی ده ساله و تنهایی همیشه عزیزم، تلاش برای پیدا کردن یکم زندگی، باز هم دکتر، تنش، غم و دوباره ... جنگ.
دلم برای همه چیز خیلی تنگ شده. شادیهای کوچیک، آدمها، تلاشهاشون برای پیدا کردن یکم معنی برای ادامه دادن.

از وقتی از خونهم بیرون اومدم خیلی با خودم تنها نبودم و راستش اصلا آسون نبوده. تنهایی برای من یه چیز مقدس بود. چیزی که توی سالهای اخیر، خیلی کم پیش میاومد با کسی پرش کنم. دلم برای خودم توی تنهاییهاش تنگ شده.
نغمه توی تنهاییهاش فکر نجات نالوم به سرش اومد. دونه به دونهی جوونهها و ایدههایی که از سرش بیرون میزد توی تنهاییهاش بود، توی تنهاییهاش فکر داستان خودش رو گفتن به سرش زد، توی تنهاییهاش عشق به موسیقی رو دوباره پیدا کرد، توی تنهاییهاش خودش رو جمع و جور کرد، هدف گذاری کرد و تک تکشون رو انجام داد. نمیدونم. اخیرا دارم فکر میکنم شاید تنها بودن تنها راه موفق شدن نباشه. شاید من بلد نبودم آدمهای خودم رو پیدا کنم. ولی اگه تنهایی سهم من از این زندگی باشه چی؟ شاید زندگی همینه. یا شاید ... برای من همینه. هنوز نمیدونم ولی فکر نکنم این چیزی باشه که خودم برای خودم بخوام. شایدم آدم من مرده، یا شایدم جبر جغرافیا باعث شده هیچوقت نبینمش، شایدم دیدمش و نشده.
شایدم این حرفا اصلا درخور این شرایط نباشن. اما من دیگه کم کم دارم نمیفهمم کیم، کجام، هدفم چیه و واقعا چرا اینجام. میدونم ته همش یه پوچی بزرگه ولی راستش فکر میکنم من بلد بودم از این پوچی بزرگ یه تجربهی هیجانانگیز برای خودم بسازم ... اگه اینجا نبودم.
شاید تا اون موقع؛ نوشتن و خلق کردن تنها راه بقای من باشه. حتی اگه هیچکس نباشه که ببینه، که بخونه.
دلم خیلی تنگتونه.
نغمه

اگه کاری بود، از طریق پیامک میتونید با من در ارتباط باشید. 💌
09364480596 📞