داستان ما از میکو شروع میشه؛
نرم ترین و مهربون ترین خرسی که تا به حال وجود داشته.
اون سال ها داخل قفسه ی یکی از قدیمی ترین عروسک فروشی های شهر نشسته بود تا روزی که ثروتمند ترین خانواده ی شهر، اونو برای پسر کوچولوشون کادو گرفتن.
اولش میکو خیلی غصه داشت و به خاطر دلتنگیش برای قفسه ی قدیمیش، هرروز با گریه میخوابید.
اما کم کم با پیک نیک های جادویی ای که با پسر کوچولو میرفت حالشم بهتر شد.
دیگه گریه نمیکرد و صدای خنده هاش توی خونه همه رو شگفت زده کرده بود.
ولی برای پسر کوچولو این خنده ها ترسناک بود، اون به این همه خوشحالی عادت نداشت.
برای همین یه روز گوشه ی اتاقش، قایمکی میکو رو پاره کرد، قلبشو درآورد و انداخت کنار.
خانواده ی پسر کوچولو بعد از دیدن میکوی پاره پوره اونو سریع به مغازه ای که اونو ازش گرفته بودن رسوندن تا عروسک فروش اونو تعمیر کنه ولی عروسک فروش دیگه میکو رو بهشون پس نداد.
این روزا حال میکو بهتره اما خیلی شکننده شده.
اون دلش نمیخواد کس دیگه ای این احساسو تجربه کنه، برای همین حتی بیشتر از قبل حواسش به قلب آدما هست.